یکی از فیلمهای فستیوال فیلم گوتنبرگ " درباره الی" بود. فیلم رو قبلا توی ایران دیده بودم. اون زمان فیلم رو خیلی دوست داشتم. احساس می کردم برای اولین بار فیلمی روی پرده های سینماهای پایتخت رفته که شخصیتهاش از جنس من هستند. یک سفر شمال, یک عده جوان که قویترین رابطه بینشون دوستی و همکلاسی بودنه, حتی اتفاقاتی که براشون می افته آشنا بود و میشد لمسش کرد. نمی خوام فیلم رو نقد کنم اینجا ولی خوب چون فیلم رو دوست داشتم و چون دیدن یک فیلم ایرانی بهانه خوبی برای معاشرت کردن با دوستان هموطن و فارسی صحبت کردنه تصمیم گرفتم که دوباره فیلم رو ببینم.
"دباره الی" یکی از پرفروشترین فیلمهای جشنواره فیلم گوتنبرگ بود و جز اولین فیلمهایی که بلیطش کلا تمام شد یا "سولد اوت". انتظار داشتم ایرانیهای زیادی رو توی سینما ببینم ولی در کمال تعجباکثریت غالب تماشاچیهای سالن رو غیر ایرانیها تشکیل می دادن. همین مسئله و این موضوع که داستان فیلم رو می دونستم باعث شد که سعی کنم فیلم رو از دید یک سوئدی یا یک فرد اروپایی تماشا کنم و بفهمم این آدمهایی که توی این مدت شناختم تا چه حد می تونن با این جمع جوان ایرانی و داستان غم انگیزشون ارتباط برقرار کنن.
گلشیفته فراهانی توی یک مصاحبه درباره این فیلم میگه که این فیلم درباره دروغه و این که هر دروغ باعث دروغ بعدی و فرورفتن هرچه بیشتر توی این ورطه میشه. ولی من فکر می کنم چیزی که بیننده ایرانی رو تا انتهای این فیلم نگه میداره "استرسه". شاید کلمه بهترش بشه "بیم و امید". ولی باید جنس این استرس, این بیم و امید رو بشناسی تا بتونی با احساسات شخصیتهای داستان شریک بشی. باید بدونی "گرفتن" یک دختر و پسر که رابطه شرعی با هم ندارن چه معنیی میده. باید استرس یک سفر شمال با دوستهای دانشگاه رو چشیده باشی تا بدونی پشت این داستان چی خوابیده. باید بفهمی دختری که بدون اطلاع خانواده رفته سفر چه خطری کرده. باید بفهمی شب خونه نرفتن یعنی چی...
---------------------------------------------------------------------------------------------
خوابم نمی برد. یک جایی بین احساس خشم به این ملت "محکوم به خوشبختی" که هیچوقت واقعا نخواهند فهمید ما در چه فضایی بزرگ شدیم و جوونی کردیم و خوشحالی از اینکه در جهان جایی هست که قوانین انسانی تری در اون برقراره و من می تونم بقیه جوونیم رو توش بگذرونم, گیر کرده بودم.
گریه کردم. برای خودم و برای این تنهایی. گریه کردم برای دوستانم و برای نسل خودم. و برای حقوق ساده انسانی که نداشتیم.
نه ! هیچکس اینجا نمی تونه بفهمه شب برنگشتن یعنی جی...
نظرات ()دنبال ردپای تو می گردم توی زندگی خودم. پستهای وبلاگم رو توی اون تاریخها دوباره می خونم. ایمیلهای اون موقع رو چک می کنم. فولدر عکسهامو دونه به دونه می گردم.هیچ اثری نیست ازت... شاید همه اش رویا بود. یک رویای کوتاه اما شیرین!
نظرات ()می دونست که امشب آنلاین میشه. خودش دیشب بهش گوشه رو داده بود. وقتی رسید خونه خیلی خسته بود. با این وجود صورتشو شست, موهاشو مرتب کرد, گوشواره های جدید شو گوشش کرد و بلوز مشکیشو پوشید. درست شده بود همون تصویری که دلش میخواست. همونی که دوست داشت اون ببینه! خودشو تو سیاهی صفحه مانیتور خوب نگاه کرد تا از همه جزئیات مطمئن بشه. همه چی عالی بود.
آنلاین شد. اونجا بود. با چراغ سبز کوچیکی کنار اسمش که مثل یک رویای شیرین بود. منتظر شد... هیچ پیغامی نیامد... نمی خواست اولین پیغام رو بفرسته. نه! "اون می دونست که من امشب بیکارم". منتظر می شد که اون اول یه چیزی بگه. اصلا شاید آنلاین شده که با کس دیگه ای چت کنه... شاید پشت کامپیوترش نیست... شاید سرش شلوغه... دلش نمی خواست انتظارش رو با فرستادن اولین پیغام لو بده. دوست داشت خیلی آروم به نظر بیاد. بی اعتنا.
واسه اینکه با خواب مبارزه کنه شروع کرد به وبلاگ گردی... خوند و خوند و خوند... صدای جیرینگ جیرینگ گوشواره ها یادش آورد که برای چی پای کامپیوتر نشسته... برگشت روی صفحه چت... چراغ سبز خاموش شده بود!
نظرات ()این جمله رو کی به کی میگه؟
"برنامه ریزی تولید" از "تاریخ اسلام" که سخت تر نیست!
الف- بالغ به کودک
ب- والد به کودک
ج- والد به بالغ
د- کودک به والد
به شرکت کنندگان عزیز توصیه می شود پیش از انتخاب گزینه مورد نظر به "نقطه نظر" والد، بالغ و کودک در مورد زنی که در سی سالگی و با پشت سر گذاشتن پنجمین سالگرد ازدواجش، به جای داشتن حداقل دو تا بچه قد و نیم قد و همچنین انواع مدارک آشپزی، شیرینی پزی، سفره آرایی، شوهر داری و...، برای گرفتن مدرک فوق لیسانس خود و خانواده را آواره فرنگ کرده است توجه داشته باشند.
نظرات ()به نظر میرسه اینجا واسه من محلیه واسه غر زدن!
ولی فعلا هیچ غری وجود نداره! زندگی همه اش پره از کار گروهی, دوستهای خوب, هوای خوب, مهمونی, اینترنت پرسرعت بدون فیلتر, قطار شهری, احترام به محیط زیست, خط عابر پیاده, تفکیک زباله در مبدا و...
و چقدر ساده آدم به این چیزها عادت میکنه!
نظرات ()اینقدر به اینجا سر نزدم که حتی به نظرم می آد عکسی که اینجا گذاشتم خیلی خیلی از خودم کوچیکتره...
توی این ٨-٩ ماه چه کار می کردم؟ کار کار کار و کمی زندگی. شاید ٩٠ درصد اوقات بیداریمو دارم درموردکوره گیربکس آجر کنترلر دما فروش بیزنس و از این مزخرفات حرف می زنم و فکر می کنم. حتی یه مدتی قبل خوابشونو میدیدم و نصف شب ازاسترس ازخواب بیدار می شدم چون احساس می کردم یه کار نکرده دارم.
واقعیت اینه که تا چندوقت پیش کاملا احساس موفقیت می کردم. یک مهندس خانوم که وسط یک گوله مهندس آقا درجات ترقی رو طی کرده و در یکی از بالاترین سطوح یک سازمان کارمی کنه و اگه یک روز به دلیل مریضی نره سرکار مدیرعامل زنگ می زنه احوالشو بپرسه!
مشکل اینه که وقتی اینهمه کار می کنی به ندرت فرصتی پیدا میشه که از بالا به خودت نگاه کنی. به خودت که تقریبا یکساله حتی یک کتاب رو تا ته نخوندی. به خودت که دوست داری توی اوقات بیکاریت هم لابلای آدمهای توی سریالها و فیلمها گم بشی. به خودت که همیشه خسته ای و کمبودخواب داری. که ورزش نمی کنی. که دیگه یادت نمی آد آخرین باری که از روی لذت آشپزی کردی کی بوده. به خودت که الان ٢٩ سالته!
٢٩ سال؟!!
برای ادامه تحصیل برنامه ای داری؟ نمی دونمی. دوست داری بچه داربشی؟ نمی دونی. نظرت درمورد این جامعه ای که توش زندگی می کنی چیه ؟ نمی دونی. ترجیح میدادی مجرد بودی؟ نمی دونی. تاکی قراره اینطور دیوانه وار کارکنی؟ نمی دونی.
نمی دونی یا نمی خوای بهش فکرکنی. کار به تو اعتماد به نفس میده یا مثل یک مخدر تورو از این که به این چیزها فکر کنی حفظ می کنه.
می دونم که چرا روز اول اینهمه کاررو پذیرفتم ولی دیگه مطمئن نیستم بخوام اینهمه کار کنم. ولی می دونی مشکل چیه من جرات ندارم استعفا بدم. زمانی بود که حتی هزارتومن کم و زیاد حقوقم می تونست مارو از نظر مالی دچار مشکل کنه و من به راحتی استعفا دادم ولی الان که می دونم مشکلی پیش نمی آد... به نظرم پیرو محافظه کار شدم.
باور می کنی سه هفته است با آرش قراره در یک جلسه!! درمورد امکان ادامه تحصیل من در آلمان حرف بزنیم و هنوز موفق نشدیم. درحالیکه من هروقت بهش فکر می کنم یادم می افته ددلاین اغلب دانشگاهها آخر مارچه و من هیچ کاری نکردم... و بعد این نگرانی رو لابلای شلوغ پلوغیهای روزمره فراموش می کنم.
امروز سرکار نرفتم. دروغی گفتم مریضم و نرفتم.
نظرات ()برخلاف بقیه آدما (شاید هم اینطوری نباشه) من کارهای عملی مثل شنا یا بافتنی و... را فقط با تمرین یاد نمی گیرم. همیشه فکر کردن به اون عمل خیلی به پیشرفتم کمک می کرده. در مورد رانندگی هم همین اتفاق افتاد....
رانندگی کردن رو دوست دارم ولی اعتراف می کنم که واقعیتش اصلا به اندازه تصویرش باحال نیست.
یه ماشین نقره ای داریم که هنوز نسبت بهش احساس اسباب بازی داریم (هردومون). قبل از اینکه بخواهیم با ماشین بیرون بریم بیشتر از یک مسافرت به مشهد فکر می کنیم و مقدمات می چینیم.... خیلی بی جنبه ایم نه؟؟
ماشینمون هنوز اسم نداره ... از پیشنهادهای خوب استقبال می کنم.
نظرات ()يه ايميل مسخره داشتم كه حتي محتمله ويروس باشه مبني بر اينكه يك آقايي به بنده پيشنهاد دوستي سالم داده بودند.
به اين تركيب خيلي فكر كردم. دوستي سالم زماني مفهوم پيدا مي كنه كه چيزي به نام دوستي ناسالم وجود داشته باشه. حالا دوستي ناسالم يعني چي معلوم نيست؟ البته معمولا با بيان اين تركيب در يك رابطه دوستي بين دو جنس مخالف منظور داشتن روابط ج.ن.س.ي بين طرفينه ولي من علت ناسالم بودن چنين دوستيي رو اصلا نمي فهمم. يعني دوستي زماني سالمه كه دو نفر روابط كاملا رسمي داشته باشند و اصلا انگار نه انگار كه طرف مقابل بعضا جذابيتهاي ج.ن.س.ي.ت.ي داره ولي تمام مدت توي ذهنشون نسبت به هم فانتزي داشته باشند؟
احساس مي كنم خيلي از اون چيزي كه جامعه به نام فضاي سالم تعريف مي كنه فاصله گرفتم ولي مشكل اينه كه آدمهاي اطرافم آدمهاي همين جامعه هستن و اگه ذره اي با اصول و تعريفهاي من آشنا بشن از ترس كوپ مي كنن.
به نظر من دوستي وقتي سالمه كه آدمها در وضعيت پايداري نسبت به هم قرار داشته باشند و ترجمه رفتارشون كاملا براي طرف مقابل امكانپذير و قابل فهم باشه. دوستي وقتي سالمه كه آدم بتونه بدون ماسك، خودش باشه... خود خودش.
نظرات ()
نظرات ()اگه ننوشتم واسه این نیست که چیزی واسه نوشتن یا حرفی واسه گفتن نبوده.... مشکل اینه که گاهی نوشتن اصلا جواب نمی ده. دلم می خواد اینجا باشین، نگاتون كنم، بغلتون كنم، باهاتون حرف بزنم.
اين صفحه واقعا براي من جايي واسه ابراز عقايد شخصي يا بروز احساسات نيست. يعني من همچين آدمي نيستم. اگه مي نويسم واسه اينه كه مي دونم شماها مي خونين. واسه اينه كه دوست دارم بعضي لحظه هاي زندگيمو با شماها تقسيم كنم.
راستشو بگم دلم خيلي واسه آدمهاي زندگيم تنگ شده. چي كار كنم، من آدم احساساتي نوستالژيك مسخره اي هستم و تمام اين احساساتم روي روحيه ام و افكارم و رفتارم اثر مي ذاره. هميني كه هست.
نظرات ()